
13/04/2024
تاریخِ مختصرِ سرگردانی
دربارهٔ نوولای «در اهمیت مرگ بیمورد آقای بادیاری»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشتهٔ زهرا خانلو
داستان نهچندان بلند در اهمیت مرگ بیمورد آقای بادیاری در خوانش اول روایتیست که زوال خانوادهای را در دو نسل بهشکلی غیرخطی بازگو میکند. اگر این داستان را بر محوری خطی بکشیم ماجرای عشقی مثلثی را میبینیم که در سالهای پس از جنگ جهانی و در جایی از ایران رخ میدهد. خیانتی که منجر به قتل زن به دست همسرش و خودکشی شوهر و فرار معشوق میگردد. کودکی بیپناه از این فاجعه بر جا میماند. داستان از این نقطه پل میزند به میانسالی آن کودک که علیرغم فاجعه توانسته بر زندگی غلبه کند و به موفقیت رسیده است و تشکیل خانواده داده و زن و سه فرزند و یک معشوقۀ جوان دارد اما وضعیت روانی او هیچگاه به انسجام قبل از وارد شدن موسیو به خانۀ دوران کودکیاش برنگشته است و در نهایت مثل پدر خودکشی میکند اما بر خلاف پدر که میدانیم چگونه و چرا خود را کشته، نمیدانیم این کودک پابهسنگذاشته که بادیاری خوانده میشود چطور به زندگیاش پایان داده است. خودکشی او فروپاشی خانواده و بروز روانپریشیهای عجیب در اعضای دیگرش را در پی دارد و نسل تازهای هم از این خانواده پدید نمیآید و یگانه نوهاش که بیماری مادرزاد دارد در نوجوانی در تصادف میمیرد. این داستان خطی و ساده با شیوۀ روایتی تودرتو و بهکارگیری راویای نامتعارف به متنی پیچیده تبدیل شده است که عناصرش به خدمت مفاهیم فلسفی و تاریخی درآمدهاند و مخاطب را در سطوح مختلف درک روایت و هدف نویسنده به چالش میکشند. داستان با خودکشی بادیاری آغاز میشود. با نثری ساده و جملاتی کوتاه. راوی بدون طمأنینه و با شتاب سعی دارد در همان صفحات اول ما را با تمام شخصیتهای داستان آشنا کند و در این قصهگویی شتابزده از قضاوت رویدادها و اشخاص و متصف کردنشان با انواع صفتها بیمی به دل راه نمیدهد: «در واقعیت هم هیچ دلیلی وجود نداشت»، «با مغز کوچکش»، «این اقدام ابلهانه»، «دستودلبازی طاقتفرسا»، «ضعف بلاغی» و... . در این پردازشِ شخصیتها خواننده به درکی کلی از خصلتهای بازیگران داستان میرسد. آقای بادیاری مردی وسواسی، عاشق تکنولوژی، اجتماعی، دلسوز و موفق معرفی میشود که از مرگ بیزار و به دنبال جاودانگیست. پسر بزرگش کوهیار مبتلا به افکار عرفانی، مرگ را چنان پذیراست که قادر نیست برای حفظ ظاهر هم که شده اشکی نثار خاک پدر کند. کتی شخصیتی منطقی و دارای عقل سلیم که اول به هنر جذب میشود و بعد به پوچی میرسد و در نهایت به زندگی عادی تن میدهد. سامیار نویسنده است و بر اساس شهود و احساسْ زندگیاش را جلو میبرد. الیکا، معشوقۀ زیبای بادیاری، ایلومیناتی، دمدمی و غیرمسئول است. طاهره همسر بادیاری جلوهای از آن «دخترک معصوم» است که در رمانهای سامیار تکرار میشود. نادیا هم شخصیتی فرعیست که در جایجای داستان مثل مادری دلسوز به فکر الیکاست و نقش چندانی در پیشبرد داستان ندارد. مهمترین مکان در این داستان باغ خانوادگی بادیاریست که از هشتسالگیِ کوهیار آن را ترک کردهاند و بازگشت سامیار به آن برای انزوا و الهام و نوشتن، ماجرایی آغاز میکند که روایت را از داستانی ساده به هزارتو و باغ را از مکان به شخصیت تبدیل میکند و مخاطب و راوی را به میدان مبارزه برای درک متقابل میکشاند. از اینجاست که شخصیتهایی که در فصل اول با راوی دانای کلِ قضاوتگر تمام زندگیشان با تکنیک فورشدو برای مخاطب عیان شده بود، از واقعیت فاصله میگیرند، به دل تاریخ و خیال فرستاده میشوند و هر کدام به نسبت نقش خود سفری عجیب به گذشته و آینده را تجربه میکنند و مخاطب هم ناچار پا به این ابهام و تاریکی میگذارد تا دلیل اتفاقات و از همه مهمتر خودکشی قهرمان قصه را بفهمد. پس مجبور میشود پابهپای شخصیتها و در مسیری هفده قسمتی به دل تخیل بزند؛ جایی دراز میکشد و با الیکا به خواب میرود و از لولۀ تپانچه میگذرد و «سردی فلز» را حس میکند و از آن «روزنۀ نور» قبل از شلیک فاجعه بیرون میآید و خود را زنجیرشده میان تشکی خونآلود در گذشتۀ باغ-راوی میبیند. درد و درماندگی و ناکامیِ عشق و گریز و مرگ را تجربه میکند. جایی دیگر قدم به احتضار طاهرۀ اسیرِ فراموشی میگذارد تا به راز ورقها پی ببرد و به پیچ دیگری از هزارتو که آنجا تپانچه در دستان لطیف عالیه سنگینی میکند وارد میشود و گذشته را در روایتی دیگرگونه تجربه میکند. کوهیار را کنار تن منهدم پدر، خاکسترشده در نقب سوخته به دست مغولها، پای چنار دیرسال نظاره میکند. سامیار را مسخِ باغ و گرفتار آیندهای که گاه راست و گاه فریب است در چنگال فوران کلمات و کتی را سرگشته میان منطق واقعیتهای عادی زندگی عادی و جنون جادوی خانوادهای غیرعادی میبیند، اضمحلال رقتانگیز تن بادیاری را تماشا میکند و در پایانی که «حرکت پسپس به سوی آغاز» است از آن سر لابیرنت بیرون میآید و به آغاز میرسد، همانطور که مرگ «حرکت به سوی آغاز، یک آغاز محض» است.
آنچه در این اثر بیشتر از همه جلبتوجه میکند شکل متغیر راویست که به فراخور سرنوشتهایی که مقدر نیست، گاهی غیرقابل اعتماد است و میخواهد با ارائۀ عدد خود را از این سوءظن تبرئه کند اما آنقدر فراموشکار است که موفق به فریب مخاطب نمیشود و گاهی دانای کل است و از تمام گذشته و حال و آینده خبر دارد و حتی دیالوگهای دقیق شخصیتهای گذشته را هم موبهمو نقل میکند، گاهی نادیدهگرا (omissive) است و جزئیات و توصیفات روشنگر را از داستان حذف میکند و آنچه دلخواهش است در اختیار خواننده قرار میدهد. کارکرد این راوی متغیر در این داستان، پیچیده کردن هرچه بیشتر روایت و وارد کردن عدم قطعیتیست که در برابر تاریخی مبهم حس درماندگی منتقل میکند و نمیگذارد مخاطب با پی بردن به اصل ماجراها و واقعیت داستان برندۀ مبارزه بر سر قطعیت تاریخ بازگوشده و تزلزل فهم بیواسطۀ داستان شود. مبارزهای که راوی-نویسنده میدانش را به شکل هزارتو ساخته تا قطعیت-مینوتور را در آن اسیر کند و خواننده-تسئوس را به پیدا کردن مسیر بینگیزد. راوی تقدیر محتوم را مخدوش میکند اما همچون آریادنه به مخاطب نخ اختیار را تفویض میکند که ایماژهای گسسته را به دست خود و با دیدگاه خود به تصویری پیوسته بدل کند. تصویری که میتواند تاریخ خودش باشد با چناری که استعاره از سنت است، کوهیاری که استعاره از نسل سوخته است و سنت را هم با خود خاکستر کرده است، سامیاری که خشم خود را بر سر باغی که استعاره از وطن است میبارد و با تبر به جانش میافتد تا داستان خودش را از میان این ویرانی بیرون بکشد. عالیه و طاهره و الیکایی که گویی در این تصویر یا قربانیان خاموش خشونت سنت هستند یا گرفتار شناخت هویتی که مدام فرومیپاشد و از دست میرود. کتی که بیهودگی عقل را میان جنون نقش میزند و آقای بادیاری که انگار در مرکز نقاشی نماد نسلیست که نتوانسته گذشته را فراموش کند و حال و آینده را با «مرگ بیمورد» خود، با انتحار تاریخی خود، به نابودی کشانده است و در شب بیستوچهارم دی ماه یا شاید در روز بیستوششم دی خودکشی کرده است.
در اهمیت مرگ بیمورد آقای بادیاری | میلاد روشنیپایان | نشر چشمه