Babel Review of Books

Babel Review of Books Babel Book Review is an independent collection written by several authors. A group effort to introduce and critique readable books.

تاریخِ مختصرِ سرگردانیدربارهٔ نوولای «در اهمیت مرگ بی‌مورد آقای بادیاری»ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
13/04/2024

تاریخِ مختصرِ سرگردانی
دربارهٔ نوولای «در اهمیت مرگ بی‌مورد آقای بادیاری»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشتهٔ زهرا خانلو

داستان نه‌چندان بلند در اهمیت مرگ بی‌مورد آقای بادیاری در خوانش اول روایتی‌ست که زوال خانواده‌ای را در دو نسل به‌شکلی غیرخطی بازگو می‌کند. اگر این داستان را بر محوری خطی بکشیم ماجرای عشقی مثلثی را می‌بینیم که در سال‌های پس از جنگ جهانی و در جایی از ایران رخ می‌دهد. خیانتی که منجر به قتل زن به دست همسرش و خودکشی شوهر و فرار معشوق می‌گردد. کودکی بی‌پناه از این فاجعه بر جا می‌ماند. داستان از این نقطه پل می‌زند به میانسالی آن کودک که علی‌رغم فاجعه توانسته بر زندگی غلبه کند و به موفقیت رسیده است و تشکیل خانواده داده و زن و سه فرزند و یک معشوقۀ جوان دارد اما وضعیت روانی او هیچ‌گاه به انسجام قبل از وارد شدن موسیو به خانۀ دوران کودکی‌اش برنگشته است و در نهایت مثل پدر خودکشی می‌کند اما بر خلاف پدر که می‌دانیم چگونه و چرا خود را کشته، نمی‌دانیم این کودک پابه‌سن‌گذاشته که بادیاری خوانده می‌شود چطور به زندگی‌اش پایان داده است. خودکشی او فروپاشی خانواده و بروز روان‌پریشی‌های عجیب در اعضای دیگرش را در پی دارد و نسل تازه‌ای هم از این خانواده پدید نمی‌آید و یگانه نوه‌اش که بیماری مادرزاد دارد در نوجوانی در تصادف می‌میرد. این داستان خطی و ساده با شیوۀ روایتی تودرتو و به‌کارگیری راوی‌ای نامتعارف به متنی پیچیده تبدیل شده است که عناصرش به خدمت مفاهیم فلسفی و تاریخی درآمده‌اند و مخاطب را در سطوح مختلف درک روایت و هدف نویسنده به چالش می‌کشند. داستان با خودکشی بادیاری آغاز می‌شود. با نثری ساده و جملاتی کوتاه. راوی بدون طمأنینه و با شتاب سعی دارد در همان صفحات اول ما را با تمام شخصیت‌های داستان آشنا کند و در این قصه‌گویی شتاب‌زده از قضاوت رویدادها و اشخاص و متصف کردنشان با انواع صفت‌ها بیمی به دل راه نمی‌دهد: «در واقعیت هم هیچ دلیلی وجود نداشت»، «با مغز کوچکش»، «این اقدام ابلهانه»، «دست‌ودلبازی طاقت‌فرسا»، «ضعف بلاغی» و... . در این پردازشِ شخصیت‌ها خواننده به درکی کلی از خصلت‌های بازیگران داستان می‌رسد. آقای بادیاری مردی وسواسی، عاشق تکنولوژی، اجتماعی، دلسوز و موفق معرفی می‌شود که از مرگ بیزار و به دنبال جاودانگی‌ست. پسر بزرگش کوهیار مبتلا به افکار عرفانی، مرگ را چنان پذیراست که قادر نیست برای حفظ ظاهر هم که شده اشکی نثار خاک پدر کند. کتی شخصیتی منطقی و دارای عقل سلیم که اول به هنر جذب می‌شود و بعد به پوچی می‌رسد و در نهایت به زندگی عادی تن می‌دهد. سامیار نویسنده است و بر اساس شهود و احساسْ زندگی‌اش را جلو می‌برد. الیکا، معشوقۀ زیبای بادیاری، ایلومیناتی، دمدمی و غیرمسئول است. طاهره همسر بادیاری جلوه‌ای از آن «دخترک معصوم» است که در رمان‌های سامیار تکرار می‌شود. نادیا هم شخصیتی فرعی‌ست که در جای‌جای داستان مثل مادری دلسوز به فکر الیکاست و نقش چندانی در پیشبرد داستان ندارد. مهم‌ترین مکان در این داستان باغ خانوادگی بادیاری‌ست که از هشت‌سالگیِ کوهیار آن را ترک کرده‌اند و بازگشت سامیار به آن برای انزوا و الهام و نوشتن، ماجرایی آغاز می‌کند که روایت را از داستانی ساده به هزارتو و باغ را از مکان به شخصیت تبدیل می‌کند و مخاطب و راوی را به میدان مبارزه برای درک متقابل می‌کشاند. از اینجاست که شخصیت‌هایی که در فصل اول با راوی دانای کلِ قضاوتگر تمام زندگی‌شان با تکنیک فورشدو برای مخاطب عیان شده بود، از واقعیت فاصله می‌گیرند، به دل تاریخ و خیال فرستاده می‌شوند و هر کدام به نسبت نقش خود سفری عجیب به گذشته و آینده را تجربه می‌کنند و مخاطب هم ناچار پا به این ابهام و تاریکی می‌گذارد تا دلیل اتفاقات و از همه مهمتر خودکشی قهرمان قصه را بفهمد. پس مجبور می‌شود پابه‌پای شخصیت‌ها و در مسیری هفده قسمتی به دل تخیل بزند؛ جایی دراز می‌کشد و با الیکا به خواب می‌رود و از لولۀ تپانچه می‌گذرد و «سردی فلز» را حس می‌کند و از آن «روزنۀ نور» قبل از شلیک فاجعه بیرون می‌آید و خود را زنجیرشده میان تشکی خون‌آلود در گذشتۀ باغ-راوی می‌بیند. درد و درماندگی و ناکامیِ عشق و گریز و مرگ را تجربه می‌کند. جایی دیگر قدم به احتضار طاهرۀ اسیرِ فراموشی می‌گذارد تا به راز ورق‌ها پی ببرد و به پیچ دیگری از هزارتو که آنجا تپانچه در دستان لطیف عالیه سنگینی می‌کند وارد می‌شود و گذشته را در روایتی دیگرگونه تجربه می‌کند. کوهیار را کنار تن منهدم پدر، خاکسترشده در نقب سوخته به دست مغول‌ها، پای چنار دیرسال نظاره می‌کند. سامیار را مسخِ باغ و گرفتار آینده‌ای که گاه راست و گاه فریب است در چنگال فوران کلمات و کتی را سرگشته میان منطق واقعیت‌های عادی زندگی عادی و جنون جادوی خانواده‌ای غیرعادی می‌بیند، اضمحلال رقت‌انگیز تن بادیاری را تماشا می‌کند و در پایانی که «حرکت پس‌پس به سوی آغاز» است از آن سر لابیرنت بیرون می‌آید و به آغاز می‌رسد، همانطور که مرگ «حرکت به سوی آغاز، یک آغاز محض» است.
آنچه در این اثر بیشتر از همه جلب‌توجه می‌کند شکل متغیر راوی‌ست که به فراخور سرنوشت‌هایی که مقدر نیست، گاهی غیرقابل اعتماد است و می‌خواهد با ارائۀ عدد خود را از این سوءظن تبرئه کند اما آن‌قدر فراموشکار است که موفق به فریب مخاطب نمی‌شود و گاهی دانای کل است و از تمام گذشته و حال و آینده خبر دارد و حتی دیالوگ‌های دقیق شخصیت‌های گذشته را هم موبه‌مو نقل می‌کند، گاهی نادیده‌گرا (omissive) است و جزئیات و توصیفات روشنگر را از داستان حذف می‌کند و آنچه دلخواهش است در اختیار خواننده قرار می‌دهد. کارکرد این راوی متغیر در این داستان، پیچیده کردن هرچه بیشتر روایت و وارد کردن عدم قطعیتی‌ست که در برابر تاریخی مبهم حس درماندگی منتقل می‌کند و نمی‌گذارد مخاطب با پی بردن به اصل ماجراها و واقعیت داستان برندۀ مبارزه بر سر قطعیت تاریخ بازگوشده و تزلزل فهم بی‌واسطۀ داستان شود. مبارزه‌ای که راوی-نویسنده میدانش را به شکل هزارتو ساخته تا قطعیت-مینوتور را در آن اسیر کند و خواننده-تسئوس را به پیدا کردن مسیر بینگیزد. راوی تقدیر محتوم را مخدوش می‌کند اما همچون آریادنه به مخاطب نخ اختیار را تفویض می‌کند که ایماژهای گسسته را به دست خود و با دیدگاه خود به تصویری پیوسته بدل کند. تصویری که می‌تواند تاریخ خودش باشد با چناری که استعاره از سنت است، کوهیاری که استعاره از نسل سوخته است و سنت را هم با خود خاکستر کرده است، سامیاری که خشم خود را بر سر باغی که استعاره از وطن است می‌بارد و با تبر به جانش می‌افتد تا داستان خودش را از میان این ویرانی بیرون بکشد. عالیه و طاهره و الیکایی که گویی در این تصویر یا قربانیان خاموش خشونت سنت هستند یا گرفتار شناخت هویتی که مدام فرومی‌پاشد و از دست می‌رود. کتی که بیهودگی عقل را میان جنون نقش می‌زند و آقای بادیاری که انگار در مرکز نقاشی نماد نسلی‌ست که نتوانسته گذشته را فراموش کند و حال و آینده را با «مرگ بی‌مورد» خود، با انتحار تاریخی خود، به نابودی کشانده است و در شب بیست‌وچهارم دی ماه یا شاید در روز بیست‌وششم دی خودکشی کرده است.


در اهمیت مرگ بی‌مورد آقای بادیاری | میلاد روشنی‌پایان | نشر چشمه

دربارهٔ رمان «متال‌باز»ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنوشتهٔ حسین مرتضائیان آبکناریه پسرِ چهل س...
07/03/2024

دربارهٔ رمان «متال‌باز»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشتهٔ حسین مرتضائیان آبکنار

یه پسرِ چهل ساله، عشق موسیقی، که بابا مامانش یه روزی خیلی قشنگ و بی‌رحم از خونه میندازنش بیرون چون کار نداره عار نداره اجق وجق لباس می‌پوشه و معتقده بشر مزخرف‌ترین اختراع دنیاست.

یه پسرِ چهل ساله که خواهرش مُرده و دلش برای سگش تنگ شده و یه دوستش که دختره و رفتارش مثل پسرهاست مدام بهش می‌گه: بچه!

یه راوی بی‌نظیر، با طنز سیاهِ زهرماری و نگاهِ خیلی خیلی داغونِ امروزی و کف خیابونی که خیابوناش تهرانه و همیشه‌ٔ خدا ترافیکه و هواش هم آلوده‌ست.

یه قصهٔ پُر و پیمون با دو تا لایهٔ ذهنی و بیرونی که مدام تو تضاد و کشاکش با همن و قصه رو هل می‌دن و می‌برن جلو.

یه زبانِ متلاشی و پست‌مدرن که نظیرشو نخونده بودیم و می‌تونه از اینجا به بعد بشه معیار یه نوع زبان داستانی معاصر، نه از اون شاعرانگی‌های الکی استعاری که طرف چارصدپونصد صفحه همین‌طور سانتیمانتال نوشته و آخرش یه کنش و یه صحنهٔ داستانی توش نیست و برای خر رنگ‌کنی یه خرده چاشنی سیاست و جنگ و کُوید و هشتادوهشت و اینا هم قاطی‌شه و دل نویسنده‌ش خوشه که یه مشت کهنه‌پسند عین خودش کف می‌زنن براش و تیراژش شده فلان تا. [متن کامل در ورقه‌ها]

متال‌باز | علی مسعودی‌نیا | نشر مرکز

دیار اوهام بی‌پایانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنوشتهٔ مژده الفت«سال‌هاست فیلم‌ها و ترانه‌ها...
02/01/2024

دیار اوهام بی‌پایان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشتهٔ مژده الفت

«سال‌هاست فیلم‌ها و ترانه‌ها و سریال‌ها یک مشت حکیم خیابانگرد ریش‌دراز را در باور ما فرو کرده‌اند که دستکش‌های پشمی سوراخی دارند و در حلبی خالی روغن آتش روشن می‌کنند. ما هم این‌همه را دیدیم و دم نزدیم، فیلسوف‌های میخانه‌نشین و دایی‌های دنیادیده را که حرف‌های توخالی‌شان با «ببین، پسرم» و «ببین، فرزندم» شروع می‌شود. شوخی‌شوخی گول خوردیم، آن‌هم چه‌جور.» عمو راسمِ داستان «دیار عمو راسم‌های بی‌پایان» هم یک خیابانگرد است. اما اهل سخنرانی‌های طولانی و فلسفه‌بافی با «ببین، پسرم» نیست. او فقط یک جمله برای مخاطبش دارد: «فکرش رو نکن پسر، یه روزی اومدیم و یه روزی هم می‌ریم. باقیش دروغه.» برایش فرقی ندارد چه بلایی سرت آمده، یعنی «چه زنت به تو خیانت کرده باشد، چه ماشینت را خط انداخته باشند، چه خانه‌ات آتش گرفته باشد، چه پدرت مرده باشد، چه آدم‌فضایی‌ها تو را دزدیده باشند، چه پاهایت را اره کرده باشند...» پندش همان است: فکرش را نکن..!

ده‌ها شخصیت مجموعه‌داستان «کتاب اوهام گوناگون» هر یک ماجرا و فضایی خاص خود دارند. یکی عمو راسم پیر است در کنج خیابان و دیگری جَرَن جوان و خودآراست در آپارتمانش.

مِلدا در داستان «برخورد درون‌ها و برون‌ها» با خواندن فال خود در روزنامه فکر می‌کند این هم اشاره و نشانه‌ای که بپذیری مُردن با مُرده اشتباه است و باید زندگی کرد. فالی که می‌گوید: «متولد عزیز برج حوت، امروز می‌توانید گذشته‌ها را دور بریزید و دریچه‌های تازه‌ای را به زندگی بگشایید. امروز می‌تواند روز فوق‌العاده‌ای برای شروعی تازه باشد-یک مدل موی جدید و شاید هم یک عشق جدید. تصمیم با شماست...» پس باید پشت «میز پر از روزنامه‌های تاشده، نمکدان‌های نم‌کشیده و شیشه‌های خاک‌گرفته‌ی مربا» نشست و نامه‌ای نوشت و فرستاد برای صفحه همدم‌یابی روزنامه بلکه همدمی پیدا شود و جای خالی همسر درگذشته را پر کند. نامه نوشته می‌شود و جواب‌ها یکی‌یکی و دسته‌دسته از راه می‌رسند. درست است که دنیای نویسنده‌ی بیش‌تر نامه‌ها فرسنگ‌ها با دنیای مِلدا فاصله دارد و جمله کلیشه‌ای «نور زندگی‌ام باشید» توی ذوق او می‌زند و نامه‌ها روانه سطل زباله می‌شوند، اما بالاخره روزی نامه‌ای متفاوت به دست مِلدا می‌رسد: «مدتی قبل در روزنامه آگهی کرده بودم که دنبال کسی نمی‌گردم. می‌خواستم کسی پیدایم کند...» و مِلدا جواب می‌دهد. بعد از ردوبدل شدن نامه‌ها قرار دیدار گذاشته می‌شود. دیداری در کافه‌ای گرم با سلام و علیکی گرم‌تر. اما هنوز چند دقیقه نگذشته که اتفاقی ناگهانی هم مِلدا را شوکه می‌کند و هم خواننده را و فقط بعد از خواندن داستان‌های «متوسط، ۴۰ سال» و «نمک» است که معلوم می‌شود چه پیش آمده بود و چرا!

سارایلی، بیمار شماره دوازده، مردی که «هر کاری می‌کرد شبیه آن کار بود و نه خود آن-چیزی شبیه غذاخوردن، چیزی شبیه خوابیدن، چیزی شبیه راه‌رفتن، چیزی شبیه زندگی‌کردن.» شخصیت عجیبی است در داستان «سه بار مردن سارایلی» که هویتش برای دکترها و پرستارها اهمیتی ندارد. فقط یکی از آن‌هاست که آسان از کنار او نمی‌گذرد و برای کشف هویت او به هر دری می‌زند و به رازش پی می‌برد.

داستان «نمکدانی که سکوت را می‌شکست» روایت زندگی سلیم و مادرش است که «در خانه‌ای معلق‌مانده در زمان مشغول مردن بودند، در میان دانتل‌هایی چرک‌مرده، مبل‌هایی به‌جیرجیرافتاده، مجسمه‌هایی با رنگ پوست‌شده، کتاب‌هایی با صفحات زردشده، درهایی قژقژگوی، قالی‌هایی آمیخته به بوی نفتالین، چرخ‌های خریدی منتظر پشت در و خاطراتی که میان قل‌قل‌ حباب‌های سبز رفته‌رفته می‌پوسیدند» زندگی مادر و پسرش زیر سایه سنگین گذشته می‌گذرد. گذشته‌ای پر از نزاع پدر و مادر. «نزاع‌هایی که در سکوت محض رخ می‌داد. به همین خاطر، کودکی سلیم عبارت بود از شام‌هایی همراه با صدای کارد و چنگال، صبحانه‌هایی پر از خش‌خش روزنامه و چینی‌های سکوتی که سخت از آن‌ها مواظبت می‌شد مبادا بشکنند.» سلیم با سردی و سنگینی فضا و با خاطرات گذشته کنار آمده است، اما افول ادامه‌دار است و مادر دیگر آن مادر سابق نیست و سلیم ناچار است تکرارِ زندگی تکراری را بارها و بارها تکرار کند! او باید به دیدن بشقاب اضافی سر میز و حوله اضافی در دستشویی عادت کند. باید کابوس ببیند. باید عذاب وجدان را تاب بیاورد. باید با خودش بجنگد تا در نهایت بتواند تصمیمی بگیرد برای رهایی.

عومور ایکلیم دمیر مخاطبش را با مِلدا و احسان و اِمِل، عمو راسم و جَرَن و مریم و... آشنا می‌کند، اما لحظه آشنایی خواننده با «ژولیده» در داستان «رنگانه» لحظه‌ای خاص و به‌یادماندنی است!

مجموعه‌ داستان کتاب اوهام گوناگون | عومور ایکلیم دمیر | ترجمهٔ رضا اهرابیان | نشر مد

■ Telegram ■ instagram ■ Website

«بارو» با همکاری «کتابخانهٔ بابل» منتشر کرد:تراشه‌های کوبا؛ هشت داستان کوتاه از نویسندگان معاصر کوبا | مترجم: سودابه اشر...
29/12/2023

«بارو» با همکاری «کتابخانهٔ بابل» منتشر کرد:
تراشه‌های کوبا؛ هشت داستان کوتاه از نویسندگان معاصر کوبا | مترجم: سودابه اشرفی

کوبا را بیش از آنکه شناخته باشیم، شنیده‌ایم. شاید کمتر کشوری در سدهٔ بیستم بتوان یافت که یک‌دو دهه به‌اندازهٔ کوبا در روزنامه‌ها و شبنامه‌های ایران مطرح شده باشد. کوبا را بیش از آنکه از دریچهٔ ادبیات و هنر مستقلش نگریسته باشیم از دریچهٔ انقلاب کمونیستی‌اش در میانهٔ سدهٔ بیستم به یاد می‌آوریم. از ادبیات کوبا اندک و از ادبیات معاصر کوبا بسیار اندک به فارسی نوشته یا ترجمه شده است. این کتاب را شاید بتوان دریچه‌ای نو گشوده به جهان داستانی طیفی از نویسندگان حال حاضر کوبا تلقی کرد. بیشترِ نویسندگانی که داستانی در این کتاب دارند زنده‌اند و همین اکنون در کسوت سردبیر یا ویراستار در مجله‌های ادبی کوبایی می‌نویسند. از مجرای این داستان‌ها ـــ‌‌ورای التذاذ ادبی‌‌ـــ‌ می‌توان به‌نحوی به وضعیت ادبیات داستانی معاصر کوبا و نیز فضای فکری طیفی از نویسندگان کوبایی در دوران هردو «کاسترو» نگریست‌ــــ‌ فضایی توأمان غریب و قریب.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امیدواریم بتوانیم همچنان به انتشارِ کتاب‌های باکیفیت [از هر لحاظ] و بدونِ سانسور ادامه دهیم. حمایت و همراهیِ شما قطعاً کمک‌حال خواهد بود. لینکِ دریافت [یا سفارشِ نسخهٔ کاغذی] کتاب:

https://babelbookreview.com/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%A8%D8%A7/

▪️عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاستآدمیزاد است دیگر، گاه حس می‌کند به حد کافی جسور نبوده و آنقدر و آنطور که باید برای حق...
06/08/2023

▪️عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست

آدمیزاد است دیگر، گاه حس می‌کند به حد کافی جسور نبوده و آنقدر و آنطور که باید برای حقش نجنگیده است. مثلاً وقتی جوانان شجاع را می‌بیند که سینه سپر کرده‌اند برای گرفتن حقشان و یادش می‌افتد که خودش روزی در جایی سکوت کرده و از حقش گذشته است. آدمیزاد است دیگر، گاهی می‌نشیند به مرور خاطرات و آخرش می‌رسد به ملامت خودش. گاهی کار حتی از ملامت در خلوت هم می‌گذرد، مطلبی می‌نویسد و اعتراف می‌کند که ترسو بوده و افتخار می‌کند به فرزند شجاعش. آن‌وقت است که دیگری هم غرق در فکر، خودش را با نسل جدید مقایسه می‌کند و می‌گوید درست است، ما نسل توسری‌خورها بودیم، چه خوب که بچه‌هامان مثل ما نیستند. نفر بعد هم تایید می‌کند و شرمسارانه عذر می‌خواهد از نسل جدید و می‌گوید متاسفم که کوتاهی کردم…

اما درست این‌جاست باید گفت نه! دست نگه دارید. شما گناهکار نیستید. جرمی مرتکب نشده‌اید. دست از ملامت و تحقیر خودتان بردارید. قضاوتتان عادلانه نیست. شتاب‌زده علیه خودتان حکم صادر نکنید. آخر مگر افراد یک نسل از کارخانه آدم‌سازی درآمده‌اند که همه شبیه هم باشند؟ مگر می‌شود آدم‌ها را بر اساس سال تولد به دو گروه ترسوها و شجاع‌ها تقسیم کرد؟

بله، یکی باید بگوید چهل سال محرومیت‌ و محکومیت‌ کم بود که حالا خودتان به جان خود افتاده‌اید؟ تاب‌آوردن روزهای تلخ و سیاه بعد از انقلاب و روزهای سخت و هولناک جنگ آسان بود که دارید زندگی را بر خودتان تلخ‌تر و سخت‌تر می‌کنید؟ چرا کمی با خودتان مهربان نیستید؟ چرا قدر خودتان را نمی‌دانید؟ گیریم که فکر می‌کردید می‌توان مسائل را با آرامش حل کرد. اشتباه می‌کردید. قبول. اما از خودتان پرسیده‌اید که چرا راهکارهای شما و نسل جدید متفاوتند؟ بپرسید. شاید به این جواب برسید که وقتی شرایط و شیوه زندگی‌ فرق داشته ‌باشد کنش و واکنش، رفتار و گفتار هم متفاوت خواهد شد.

روی سخن من با شماست. با شما والدین دهه هشتادی‌ها. شما که لابد متولد دهه پنجاه یا شصت هستید. راستش به نظر من انگ ترسو به شما نمی‌چسبد. بسیاری از شما هم سال‌ها پیش و به سهم خود تلاش‌ها کرده‌اید. شاید بیش از حد صبور و باگذشت باشید، شاید بیش از فرزندانتان اهل مدارا و پذیرش باشید. اما بی‌عرضه و ترسو؟ گمان نمی‌کنم. اگر قبول ندارید بیایید با هم گذشته را مرور کنیم، نگاهی به روزهای جوانی‌تان بیندازید، بعد اگر دلتان خواست باز هم با قهر و غضب خودتان را بزدل یا حتی توسری‌خور خطاب کنید…

ما که کودکی‌مان در سال‌های جنگ و با محرومیت‌های بسیار گذشت، ما که بچه‌های کوپنی بودیم، طبعاً یاد گرفتیم که به «اندک» اکتفا کنیم. ما محکوم بودیم به صرفه‌جویی. نه فقط در خوراک و پوشاک بلکه در مصرف نفت و گاز. ما که بارها شنیده بودیم اگر سهمیه نفت یا گازوئیل تمام شود باید در سرمای زمستان بلرزیم، یاد گرفتیم که به «سهم» ناچیز خود قانع باشیم. ما به قناعت و رضایت عادت کردیم، نه به این خاطر که از «خواستن» واهمه داشتیم، بلکه به این دلیل که اساساً چیزی وجود نداشت که بخواهیمش! ما نسل «نداشتن‌ها» بودیم. نسل زندگی با کمبود یا حتی نبود! نسل محروم از زندگی بدون کشت و کشتار، بدون بمب و موشک. نسلی بدون دسترسی به کم‌ترین امکانات یک زندگی ساده. نسل محروم از اندکی آسایش و آرامش. نسلی که با آژیر خطر بزرگ شده و حق دارد گاهی بگریزد و سنگر بگیرد.

اگر ما تلاش ‌کردیم ذره‌ذره بسازیم دلیلش این بود که آنقدر شاهد فروریختن‌ها بودیم که از ویرانی گریزان شدیم. ما شب‌ها را در تاریکی گذراندیم. پشت پنجره‌های پوشیده با پتوهای طرح ببر و پلنگ. شب‌هامان یا با کابوس حمله ببر و پلنگ صبح شد یا با حمله دشمن نابود. ای‌کاش درد ما فقط جنگ با دشمن بود، اما نه! سال‌های دهه شصت پر بود از بسیار خبرهای تلخ دیگر و زندگی‌ سرد و بی‌روح‌مان به تصاویر تلویزیون‌ سیاه‌وسفید می‌مانست. رنگ‌های مجاز آن سال‌ها سیاه و دودی بود، سرمه‌ای و قهوه‌ای، تیره…درست عین زندگی‌مان! روپوش و شلوار مدرسه‌مان گل‌وگشاد بود و مقنعه‌های کریه‌مان تا کمر می‌رسید. در روزگار ما حتی پوشیدن جوراب سفید جرمی بود با مجازات سنگین و کابوس چهره غضبناک مدیری که عربده می‌زد «دفعه بعد پرونده‌ت رو می‌ذارم زیر بغلت و می‌فرستمت خونه!»

و پدر و مادرهامان که خود مبهوت و مغموم بودند، تشویقمان می‌کردند به صبر و سکوت. جمله‌ای که زیاد می‌شنیدیم: «این‌جوری که نمی‌مونه. بالاخره درست می‌شه.» اما همان‌جور ماند و بالاخره هم درست نشد!

درست نشد، اما نسل محرومیت‌کشیده(دست‌کم در طبقه متوسط) هر چه داشت به پای فرزندش ریخت و آنچه را خودش نداشت برای بچه‌اش فراهم کرد. در روزگار ما موسیقی حرام و داشتن ساز جرم بود. پس بچه‌ را حتی شده به زور به کلاس موسیقی فرستادیم. در زمانه جوانی ما اسکی و اسکیت بیش از حد شیک و خارجی بود، پس به وقتش تلافی کردیم و گفتیم بگذار فرزندم به‌جای من از زندگی لذت ببرد و ساعت‌ها ایستادیم پشت ویترین مغازه‌های پر از ساز، وسایل اسکی، وسایل شنا، وسایل نقاشی، پر از رنگ، تا زندگی بچه‌ها مثل زندگی خودمان تیره نباشد. ما که چندین سال یا نوحه آهنگران می‌شنیدیم یا ترانه‌های اندوهناک مهستی و هایده و ستار و داریوش، بچه را به کلاس رقص و آواز و باله فرستادیم تا مثل ما ماتم‌زده بار نیاید.

و به این ترتیب فرزندان شکل دیگری از زندگی را تجربه کردند. شکلی بیگانه برای پدر و مادرها. هرگز نمی‌گویم که شاد و خوشبخت بودند. نه! آن‌ها هم در قیاس با بچه‌های خوشبخت سراسر دنیا بسیار چیزها کم داشتند و دارند، چرا که هر قدر هم تلاش کنی، پس‌زمینه تصویر زندگی هر ایرانی سیاه است، با این‌حال نسل جدید که در خانه و از پدر و مادر خود «نه» نشنیده بود(یا به ندرت شنیده بود) «خواستن» را یاد گرفت و به راحتی نپذیرفت که کسی در جواب خواسته‌‌اش بگوید «نه» و شاید از این روست که مطالبه‌گر شد و افتخارآفرین. می‌دانم که فضا برای بچه‌ها هم بسته و محدود است، اما آن‌ها تا توانستند مشق شادی و خنده کردند و به ریش دنیا خندیدند. به خیلی چیزها خندیدند. حتی به عکس‌های قدیمی ما! به ما که با آن مقنعه‌ها شبیه کلاغ‌سیاه بودیم و با آن مانتوهای دراز که به تنمان زار می‌زد، شبیه کارتن یخچال!

خلاصه این‌که پدر و مادرهای سختی‌کشیده با تلاش نفس‌گیر سعی کردند بچه‌هاشان سختی‌ نکشند و با رفتار و گفتارشان به فرزندشان گفتند «تو مهم و ارزشمندی. حتی مهم‌تر از خود ما، پس قدر خودت را بدان، از حق‌ات دفاع کن و پای حرفت بایست» و در نهایت اعتماد به نفسی که والدین به بچه‌ها دادند از این نسل بازیگرانی پرهیاهو ساخت، نه تماشاچیانی ساکت…

خلاصه این‌که هر گاه به شجاعت فرزندانتان افتخار کردید سهم خودتان را در خلق این ویژگی نادیده نگیرید و به تلاش، صبوری و فداکاری خود‌تان هم کمی افتخار کنید. این‌قدر زیر لب زمزمه نکنید «تو سپیدی، من سیاهم» چون تقسیم نسل‌ها به روسفیدان و روسیاهان عادلانه نیست. شاید بهتر است قضاوت و صدور حکم درباره خودمان و دیگران را بسپریم به دست زمان و با خود بگوییم «عمر برف است و آفتاب تموز»…

▪️نیچه و فلسفهاز زمانی که آثار نیچه چاپ شدند دعوایی بر سر آن‌ها در گرفت: آیا نیچه یک شاعر نامنسجم و بی‌نظم است که پاره‌ه...
22/07/2023

▪️نیچه و فلسفه

از زمانی که آثار نیچه چاپ شدند دعوایی بر سر آن‌ها در گرفت: آیا نیچه یک شاعر نامنسجم و بی‌نظم است که پاره‌های فکر خود را تبدیل به کتاب کرده یا متفکری است نظام‌مند و منسجم که نتایج تفکر خود را در قالب نظامی فلسفی ارائه داده است. تفاسیر بزرگ نیچه همواره در یکی از دو سوی این دعوا ایستاده‌اند و تفسیر دلوز هم از این قاعده مستثنی نیست. دلوز تفسیری نظام‌مند و هم‌خوان از نیچه ارائه می‌دهد و تلاش می‌کند پاره‌های فکر او را در ساختاری منظم بچیند. اما با یک تفاوت بزرگ: او معنای دیگری از مفهوم «نظم» در سر دارد که با معنای مورد نظر منتقدان نیچه متفاوت است. نظم مورد نظر منتقدان نیچه «نظم معمارانه» است: یک توالی خطی که در آن هر مفهوم از طریق استدلال و استنتاج از دل مفهوم قبلی زاده می‌شود و پیش می‌رود و به این ترتیب بنایی افراشته شکل می‌گیرد که آن‌را نظام فلسفی می‌نامند. هر آجر به ترتیب بر آجر قبلی گذاشته می‌شود و رابطه‌ی آجرها با هم یک رابطه‌ی مشخص افقی یا عمودی است. نظم مورد نظر دلوز نظمی پراکنده یا به قول نیچه یک نظم «میوه‌ای» است: میوه‌های یک درخت اگرچه هر یک مستقل‌اند و در راهی متفاوت رشد می‌کنند اما با هم در ارتباطند و همه، میوه‌ی یک درخت‌اند. این شکل خاصی از نظم و رابطه است که با تصور معمول مفهوم نظم یعنی نظم معمارانه تفاوت زیادی دارد: یک نظم پراکنده، متکثر و شاخه‌شاخه. دلوز در این کتاب تلاش می‌کند نشان دهد مفاهیم نیچه چگونه مانند میوه‌های یک درخت به هم مرتبطند و از نظم خاصی تبعیت می‌کنند اما در نهایت رابطه‌ای صرفاً افقی یا عمودی با هم ندارند.
اما هدف دلوز از این کار چیست؟ نیچه می‌گفت فیلسوف مانند کمان‌داری است که فلسفه‌اش را به سوی هدفی پرتاب می‌کند. فیلسوف بعدی همان تیر را برمی‌دارد و به سوی هدفی دیگر می‌اندازد. فلسفه‌ی نیچه در دستان دلوز تیری است به سوی هدفی تازه: «تصویر جزمی اندیشه» یا همان اندیشه‌ی منظم آکادمیک که جزمیت و حماقتش به زندگی‌های ما شکلی محدود و غمگین بخشیده است: فرار از اندیشه‌ی بدنی، عشق به تخصص، روشن بودن تکلیف و در نهایت معلوم بودن جایگاه. دلوز در مقابل این تفکر، نظمی کوچ‌گرانه و بدنی را پیش می‌کشد: تصویر جدید اندیشه.
این کتابی است بسیار شاد و گریزگر که همواره از وضع مستقر اندیشه بیرون می‌رود. کتابی شاد برای انسانی که «همیشه در طرف غمگین زمین زیسته است».

✍️ علی شاهی

نیچه و فلسفه | ژیل دلوز | ترجمهٔ عادل مشایخی | نشر نی

▪️کوندرا: از خنده تا فراموشینویسنده: مارک باسِتسمترجم: آزاد عندلیبیمیلان کوندرا اصرار داشت که در قسمت زندگینامهٔ کتاب‌ها...
21/07/2023

▪️کوندرا: از خنده تا فراموشی
نویسنده: مارک باسِتس
مترجم: آزاد عندلیبی

میلان کوندرا اصرار داشت که در قسمت زندگینامهٔ کتاب‌هایش فقط دو جمله بیاید: «در چکسلواکی زاده شد. سال ۱۹۷۵ در فرانسه ساکن شد.» مابقی‌ش مهم نبود، نه نویسنده‌، نه جزئیات زندگی‌ش، نه نظراتش. آنچه مهم بود آثارش بود، آثار کلاسیک نیمهٔ دوم قرن بیستم مثل شوخی و سبکی تحمل‌ناپذیر هستی و جستارهایی مانند هنر رمان و غرب به‌یغمارفته که به‌اسپانیایی در انتشارات توسکتس منتشر شده. او که در کشورش در اوج دورهٔ استالینسیم کمونیستی دوآتشه بود، از ایدئولوژی‌ها گریزان بود و از زندگینامه ابا می‌کرد. یادداشت مختصر بیوگرافیکی که می‌خواست در شرح عمرش بیاید اکنون دیگر جملهٔ آخرش را یافته است: «در چکسلواکی زاده شد. سال ۱۹۷۵ در فرانسه ساکن می‌شود. سال ۲۰۲۳ در پاریس می‌میرد.»
کوندرا سه‌شنبه مُرد گرچه خبرش تا چهارشنبه درنیامد. ۹۴ سال داشت. این اواخر سلامتی‌اش رو به وخامت گذاشته بود و حافظه‌اش را از دست داده بود. همسرش ورا زنده مانده. بچه نداشتند، ولی انبوهی از دوستان و دوستداران در پاریس داشتند، جایی که از اوایل دههٔ هشتاد در آپارتمان‌های جوراجوری از منطقهٔ ۶ پاریس نشست، نزدیک هتل لوتِتیا، خیابان شرش-میدی، و باغ لوکزامبورگ. تا همین چند سال پیش هنوز می‌شد او را دید که این خیابان‌ها را قدم می‌زند، نه ناشناس، که با ملاحظه‌کاریِ کسی که بخشی از چشم‌انداز این نبش ساحل دست چپ را شکل می‌داد: ناف محلهٔ ادبی پایتخت. بری از گوشه‌گیریْ زندگیِ اجتماعی خودش را داشت گرچه اساساً چهار دهه‌ای بود که با هیچ رسانه‌ای به مصاحبه ننشسته بود. از دیدرس مخفی شده بود.
موفقیت کوندرا در دههٔ هشتاد با ترجمهٔ آثارش به ده‌ها زبان و اقتباس‌های سینمایی، جهان روایی یگانه و ادبیاتی فرهیخته و درعین‌حال خواندنی را بر انبوهی از خوانندگان مکشوف کرد که لذت داستان را ـــ‌پس از تجربه‌گرایانی کسل‌کننده‌ـــ با رمانِ ایده‌ها ترکیب می‌کرد. همچنین در آستانهٔ لحظهٔ سرنوشت‌ساز کلِ یک نسل از اروپایی‌ها بر بسیاری از اهالی اروپای مرکزی مکشوف شد: سقوط دیوار برلین. او نویسندهٔ وصایای خیانت‌شده ـــ‌همچون معاصران گل‌کرده‌اش در امریکای لاتین‌ـــ وارث و بازآفرینندهٔ سنّت ادبی بزرگی بود ـــ‌در مورد او، رمان بزرگِ اروپاییِ سروانتسی‌ـــ و مکتشف قاره‌ای که چهار دهه در پس پردهٔ آهنین بود، تحت سلطهٔ توتالیتاریسم مسکو.
کوندرا روشنفکری اروپایی بود. رمان‌نویسی بی‌زبان و بی‌وطن ـــ‌یا با دو زبان و دو وطن، که نخستین آثارش را به زبان مادری‌اش نوشت، به زبان چکی، که در اواخر دههٔ هشتاد به مقصد فرانسه به ترکش گفت‌ـــ، رمان‌نویسی که از سروانتس و رابله و دیدرو و کافکا و موزیل می‌نوشت. هیچ‌گاه نوبل نگرفت. افشای یک شکایت ادعایی که نویسنده‌ای دیگر در مورد او و دورهٔ جوانی‌اش در پراگ دوران استالین مطرح ساخت احتمالاً وضعیتش را بغرنج کرد‌ـــ‌او این ادعا را رد کرد. ولی، همچون بورخس و دوستش فیلیپ راث، به نوبل احتیاج نداشت تا پیش از مرگش بدل به استاد زنده شود. دوشادوش ماریو بارگاس یوسا یکی از انگشت‌شمار نویسندگانی بود که به عمرش دید که آثارش در «پلیاد»، مجموعهٔ آثار کلاسیک انتشارات گالیمار، به چاپ رسید‌ــــ‌افتخاری که بسیاری هم‌پایه یا گرانمایه‌تر از نوبلش می‌دانند.
اواخر عمر با زادگاهش از در آشتی درآمد، آنجا که در سال ۲۰۰۸ «جایزهٔ ملّی ادبیات» و در سال ۲۰۲۱ «جایزهٔ فرانتس کافکا» به او اعطا شد. ملّیت چکی‌اش را سه سال قبل بازپس گرفته بود، ملّیتی که رژیم کمونیستی اواخر دههٔ هفتاد در پی سکونتش در فرانسه از او سلب کرده بود. میلان و وِرا کتاب‌ها و آرشیوهایشان را به کتابخانهٔ شهر «بِرنو»، زادگاه نویسنده، بخشیدند.
فلورانس نوآویل منتقد ادبی به‌تازگی کتاب میلان کوندرا را منتشر کرده. «Écrire, quelle drôle d’idée!» (میلان کوندرا. «نوشتن، چه فکرها!»)، مقاله‌ای ادبی به‌روایت اول‌شخص که زوال جسمی رمان‌نویس ـــ‌دوستش‌ـــ را شرح می‌دهد. تعریف می‌کند که کوندرا را دسامبر ۲۰۲۰ در خانه‌ای در خیابان رکامیه دیدار می‌کند و او که می‌بیند نوآویل یادداشت برمی‌دارد به چکی می‌پرسد که: «به چی مشغولی؟» کوندرا نگاهش می‌کند و او به کوندرا می‌گوید: «می‌نویسم، میلان.» میلان درمی‌آید که: «نوشتن؟ چه فکرها!» نوآویل همان موقع خاطرنشان می‌کند که: «زبان و حافظه‌اش هربار پس‌تر می‌نشست، مثل دریا که در جزر.» ورا در دیدار بعد در تابستان ۲۰۲۰ تعریف می‌کند که میلان وقتش را به پاره‌کردن کتاب‌ها می‌گذرانَد، ازجمله کتاب‌های خودش. ورا می‌گوید «همه به‌جز یکی، یکی که هر مرتبه از نابودی می‌گریزد. کار ]آلبر[ کامو. انسان طاغی. این کتاب سخت‌جانی می‌کند.» سپتامبرِ همان سال ورا با اشک و آه به همسر نوآویل می‌گوید: «دیگر تاب تحمل ندارم. دیگر حرف هم نمی‌زند. عکس‌العمل ندارد. اینجا نیست هیچ.»

نوآویل و دیگرانی که این سال‌ها با کوندرا مراوده داشته‌اند می‌گویند که ذهناً بنای بازگشت به زادگاهش گذاشته بود، انگار که ریشه‌ها پس از این‌همه سال او را ]به خود[ واکشیده باشند. پیرارسال کریستین سالمونِ مقاله‌نویس که از دههٔ هشتاد با کوندراها دوست است سربسته می‌گفت: «خاطرات برمی‌گردد، شاید نوستالژی‌ست و حرکت طبیعی به‌سمت سالخوردگی‌». آرین شُمَن روزنامه‌نویسِ لوموند و مؤلف مقالهٔ زندگینامه‌ایِ در جستجوی میلان کوندرا ، همان موقع توضیح داد که پروژهٔ بازگشت او نیمه‌کاره ماند بعد از اینکه در سال ۲۰۰۸ مجلهٔ چکیِ Respect سندی از بایگانی‌ها منتشر کرد متضمن اینکه کوندرا در سال ۱۹۵۰ از یکی از مخالفان سیاسی شکایت کرده و او به ۲۲ سال زندان محکوم شده است.
شُمن اظهار کرد که میان پاریس ـــ‌اقامتگاه جسمی‌اش‌ـــ و جمهوری چک، «]کوندراها[ بی‌درکجا بودند». «این است آن وجه تراژیک این تاریخ». نویسندهٔ کتاب بی‌خبری یکی از آن شخصیت‌هایی‌ست که خارج از کشورِ خود محبوب‌تر بودند تا در داخل. «اینجا مردم گذشتهٔ خود را می‌شناسند. او در خارج از کشورِ خود توانست زندگینامه‌اش را بازنویسی کند»، این را سال ۲۰۲۱ یان نوآک نویسندهٔ کتاب زندگی و زمانهٔ چکیِ کوندرا ـــ‌یک بیوگرافی نهصدصفحه‌ای، منتشرشده در سال ۲۰۲۰‌ـــ از پراگ گفت. «به‌عقیدهٔ من نویسنده‌ای‌ست بزرگ، اما شخصیتی مسئله‌ساز هم هست.»
میلان کوندرا اول آوریل ۱۹۲۹ در کشوری جوان زاده شد، در چکسلواکی، در خانواده‌ای فرهیخته ساکن موراویا. پدرش موزیسین بود و شاگرد لئوش یاناچک بود؛ مادرش هم منشی کنسرواتوآر برنو بود. میلانِ جوان موسیقی را پیش پاوِل هاس ـــ‌آهنگسازی که در آشوویتس جان باخت‌ـــ و پدر همسر اول خودش یاد گرفت. در آپارتمان پاریس عکسی از یاناک داشت، عکسی از پدرش، و عکسی از رمان‌نویس ویِنی هرمان بروخ. کوندرا مانند شخصیت اصلی زندگی جای دیگری است در نُه‌تویی روزگار گذراند که روزگار شورانگیز نام داشت: شور و شوقِ استالینی، که دهه‌ها رهایش نکرد، و شعر و تئاتر جدلی که او از آن دوری جست و از گنجاندنش در کلیات آثارش در مجموعهٔ «پلیاد» ناشرش گالیمار تن زد. همیشه می‌خواست بر آثار خودش و بر آینده‌اش نظارت سفت‌وسخت داشته باشد و از همین رو ـــ‌همان‌طور که دوستش فلورانس نوآویل می‌گوید‌ـــ دستنوشته‌های نیمه‌کاره و نامه‌های خصوصی و یادداشت‌های روزانه‌اش را از بین برد. وِرا حین اینکه قفسه را نشان می‌دهد به فلورنس نوآویل می‌گوید «اینها همه را می‌بینی از اینجا تا به آنجا؟ همه‌اش می‌شود رشته‌های کاغذرنگی.»
ولی برگردیم به سال‌های جوانی‌: دوران پس از جنگ و بازسازی و آرمانشهر سوسیالیستی. کوندرا، استاد مدرسهٔ فیلمسازی پراگ، چکامه‌ها در وصف قهرمانانِ خلق منتشر می‌کند، جایزه و افتخار ادبی‌ای دریافت می‌کند که تنها سرسپرده‌ترین‌ها می‌توانند نصیب ببرند، شبیه‌ترین تمثال به روشنفکرِ حکومتی، که البته نرم‌نرمک داشت از آن فاصله می‌گرفت. یورش شوروی در سال ۱۹۶۸ برای برچیدن «بهار پراگ» به هرگونه سودای اصلاح‌طلبی خاتمه داد. کوندرا از حزب و از مدرسهٔ فیلمسازی اخراج می‌شود؛ همسر دومش ورا هم از تلویزیون اخراج می‌شود، از جایی که خبرنگاری می‌کرد.
شوخی ـــ‌رمانی که در سال ۱۹۶۷ منتشر شد و یورشی بنیادافکن بود علیه نظام کمونیستی‌ـــ و زندگی جای دیگری است ـــ‌منتشرشده در سال ۱۹۷۳‌ـــ کوندرا را در فرانسه مشهور ساخته بود، فرانسه‌ای که در سال ۱۹۷۵ به میلان و ورا خیر مقدم گفت. اولش ساکن شهر رن شدند، رمان‌نویس در دانشگاه آنجا دوره‌ای با عنوان کافکا، مفسرانش، رمان و اروپای مرکزی ارائه داد. در سال ۱۹۸۰ رهسپار پاریس شدند که کوندرا آنجا درس‌گفتار مشهوری در «مدرسهٔ عالی مطالعات علوم اجتماعی» دربارهٔ ادبیات ارائه داد. در سال ۱۹۷۹ بود که ملّیت چکسلواک خود را از دست داد؛ فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۱ به او ملّیت فرانسوی اعطا کرد. او نمی‌خواست دگراندیش شناخته شود، و از این منظر، به‌نحوی، از هنگام هزیمت ۱۹۶۸، آنتی-واتسلاو هاول بود: نویسندهٔ متعهد، نویسنده‌ای که برایِ و به‌مقصودِ متن زندگی می‌کند؛ قهرمان ملّی و رمان‌نویسی نامحبوب در میهن خویش. تاریخچهٔ پرهیز از زندگی اجتماعی‌اش به همان سال‌ها برمی‌گردد. می‌گفت: «پلیس زندگی خصوصی را در کشورهای کمونیستی نیست و نابود می‌کند؛ روزنامه‌نگاران را هم در کشورهای سرمایه‌داری تهدید می‌کند.» نمی‌خواست یکی از نویسندگانی باشد که دربارهٔ همه‌چیز اظهارنظر می‌کنند. نمی‌خواست روشنفکر باشد.
کوندرا در هنر رمان یک دیالوگ خیالی با خودش نوشت:
«شما کمونیست‌اید، جناب کوندرا؟»
«نه، رمان‌نویسم.»
«شما دگراندیش‌اید؟»
«نه، رمان‌نویسم.»
«شما چپ‌اید یا راست؟»
«نه این، نه آن. رمان‌نویسم.»

در بیانیه‌های سال ۱۹۸۲ اِل‌پائیس که هنوز مانده بود که دیوار برلین سقوط کند، نوشت: «من با کسوت دگراندیش راحت نیستم. خوش ندارم ادبیات و هنر را به بیانیهٔ سیاسی فروبکاهم. لغت دگراندیش یعنی فرض‌گرفتنِ “ادبیات تبلیغی”. اگر از چیزی نفرت‌زده باشم، همانا ادبیات تبلیغی‌ست. آنچه برایم دلچسب است ارزش زیباشناختی‌ست. نزد من ادبیات کمونیست‌دوستانه و کمونیست‌ستیزانه، به‌یک‌معنا، یکی هستند. همین است که دوست ندارم مرا به‌چشم یک دگراندیش ببینند.»
و، به‌رغم آنچه می‌گفت، روشنفکر بود و، بعلاوه، از آن روشنفکرانی که از فضیلتِ سخت کمیابِ دوراندیشی برخوردارند، چراکه کلماتش از فراسوی دهه‌ها تا امروز برمی‌گذرد. جستار مختصر غرب به‌یغمارفته یا تراژدی اروپای مرکزی، که در سال ۱۹۸۳ منتشر شد و اکنون چاپ جدیدش درآمده، به هزاران ستون و بیانیه می‌ارزد. پیام این اثر پس از حملهٔ روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲ طنین‌انداز شد. مدعای کوندرا در این مقاله این بود که کشورهای «اروپای مرکزی» نه شرق‌اند نه جهانی غریب‌اند، بلکه اس و اساس فرهنگی اروپا هستند، همان «غرب به‌یغمارفته»ی آمده در عنوان. متن با یادکرد از درخواست مدیر آژانس خبری مجارستان از جهان آغاز می‌شد که در سپتامبر سال ۱۹۵۶ وقتی‌که تانک‌های شوروی بوداپست را درمی‌نوردیدند منتشر شد: «ما برای مجارستان می‌میریم و برای اروپا.» و کوندرا می‌پرسید: الکساندر سولژنیتسین ]دگراندیش اهل شوروی[ که ظلم و ستم شوروی را محکوم می‌کند آیا اروپا را همچون ارزشی بنیادی برمی‌کشد که می‌ارزد بر سرش جان سپرد؟ نه، «مردن برای میهنش و برای اروپا» جمله‌ای‌ست که نه می‌توان در مسکو تصورش کرد نه در لنینگراد، اما در بوداپست و در ورشو می‌توان.» و می‌توانست اضافه کند: در کیِف.

▪️درمان دردناکجنون؟ کدام جنون؟ چه زمانی می‌توان به فردی برچسب مجنون زد یا او را دوقطبی، مالیخولیایی یا روان‌پریش نامید؟ ...
11/07/2023

▪️درمان دردناک

جنون؟ کدام جنون؟ چه زمانی می‌توان به فردی برچسب مجنون زد یا او را دوقطبی، مالیخولیایی یا روان‌پریش نامید؟ آیا روش روانشناسی سنتی پاسخ قاطعی برای این سوالات دارد؟ آیا علائمی را که روانپزشک را به سمت «دیوانه» نامیدن بیمار سوق می‌دهند می‌توان به گونۀ دیگری درک و تفسیر کرد؟
در این کتاب جورج اتوود تلاش می‌کند اشکال مختلف جنون را درک و تحلیل کند. اتوود معتقد است روانپزشکی سنتی بالقوه مضر است و بیمار را به یک شیء فرومی‌کاهد، حتی گاهی او را به موشی آزمایشگاهی تبدیل می‌کند که وقتی به شرایط آزمایش واکنش نشان می‌دهد و علائم جدیدی از خود بروز می‌دهد صرفاً تشخیص اولیه پزشک را تأیید می‌کند و این مارپیچ رو به پایین همچنان ادامه می‌یابد. نویسنده نشان می‌دهد که علائم بیمار، بیانگر حقایقی وجودی است که نیاز به درک و تفسیر دارند. مدل سنتی روانپزشکی این درک را به طور کامل دور می‌زند و سعی می‌کند در ساده‌ترین کار مستقیماً بدن بیمار را با دارو درمان کند.
این کتاب تلاش می‌کند مانعی که قرن‌ها سد بین جنون و سلامت عقل بود را از بین ببرد و اثرات آسیب‌شناسی تشخیص سنتی را خنثی کند و نشان ‌دهد که چگونه رنج عاطفی و هذیان‌های به ظاهر غیر قابل حل، ناشی از زمینه‌های اجتماعی است چرا که در نگاه اتوود، هر انسان، نه تنها و جدا از دیگران بلکه در یک زمینۀ اجتماعی زندگی می‌کند و علائم و رفتارهایی که از خود نشان می‌دهد در حقیقت پاسخ‌هایی هستند به رفتار دیگران.
کتاب شامل پرونده‌هایی است که نشان می‌دهد گاهی انسان‌ها چه موجودات شکننده‌ای هستند و دنیای اطراف چه بی‌رحمانه با آنها برخورد می‌کند. اتوود با مرور این پرونده‌ها واقعیت تراژیک انسانی را به تصویر می‌کشد و از این کار ابایی ندارد. گرچه بسیاری از پرونده‌ها پایان امیدوار‌کننده‌ای دارند اما هدف او درک بهتر جنون است. اینکه درک و همدلی چیزی است که افرادی که از جنون رنج می‌برند بیش از همه به آن نیاز دارند. همۀ ما در نهایت دیوانه می‌شویم اگر کسی به حرف ما گوش ندهد، ما را جدی نگیرد و پس از یک یا چند واکنش، ما را با برچسب «دیوانه» به نمونه‌ای برای آزمایش تبدیل کند.
کتاب تأکید دارد که هدف از درمان لزوماً کاهش درد نیست بلکه رسیدن به مرحله‌ای است که هرکس بتواند حقیقت وجودی خود را بیان و با آن زندگی کند، حتی اگر آن حقیقت چیزی نباشد جز احساس دردی غیرقابل‌تحمل. این درمانی است که درد دارد اما شاید تحمل چنین دردی ارزش رسیدن به چنین درمانی را داشته باشد.

✍️ پریسا رفائی | کتابخانه بابل

مغاک جنون | جورج اتوود | ترجمۀ پیوند جلالی و آرش مهرکش | نشرنو

Address

Tehran

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Babel Review of Books posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Business

Send a message to Babel Review of Books:

Videos

Share