15/05/2026
مفتخریم که در جشنواره «روز فرهنگ هزاره» در مونیخ یکی از شخصیتهای درستکار، دانشمند نمونه و خدمتگزار صدیق وطن، جناب داکتر وحیدی وزیر اسبق مخابرات و تکنالوژی افغانستان را با خود داریم و از سخنرانی علمی ایشان بهرمنده خواهیم شد.
Abdul Razaq Vahidi
همایش اجتماعی «روز فرهنگ هزاره»، فرصتی است که از داشتههای فاخر جمعی خویش تجلیل و با نکوداشت شایسته، میراث فرهنگی و ارزشهای اجتماعی «فرهنگ هزاره» این کهن یادگار نیاکان و شناسنامه میهنی قوما را پاسداری کنیم.
با آرزوی دیدار هموطنان گرامی و فرهنگ دوستان فرزانه
Samstag, 16.05.2026 ab 15:00 bis 18:00 Uhr
Adresse: Cincinnatistraße 63, 81549 München
تصور کنین:
ده-بیست سال پاس استه. شما مِینه یک اتاق در خانهی سالمندان شیشتین. همی خانههایی که در اروپا پیچهسفیدها را میندازن. سال به سال آوال و خبر هم نمیگرن.
بیرو، برف آرام روی شیشه مُباره؛ نرم-نرمک، رقم برفای بیسود اَلي
مگم اینجه دیگه بوی تندور نَمَیَیه. بوی قروتی و نانبوته نَمَیَیه.
هیچکس صدای دنبوره را بَلَد نیه و نِمِشناسه.
با انگشتانی که حالا شبیه شَخچههای خشکِ بادام شده، عکس قدیمی بامیان را لمس مُکنید؛
عکسی که قاش و کُنجهایش زرد شُده، مثلِ یادای کهنه که کمکم از سرِ آدم موره.
زیرِ لَب، بَیتِ داود سرخوش ره رقمِ «قوروتجویدو»، مِینه دانِ خو مَیده-مَیده مُکنید.
یکدَفه یاد او نواسههای «کاکول-دراز» خود خو موفتین که یک سال پیش دیدین، که فقط موسیچهی شخمانده، شمو ره سیل مُکدن. مِثلِ مُرغِ کُرک که از لایِ چِکِلههای برف خفتکیده و خیره مانده باشه.
نه زبون و نه توره-گفتن شمو ره مُفامَن، نه دردی که مِینه جِگر دارین ره حس مُکنن، و نه نامِ آغیلِ اَجداد خو ره مِدانن، نه از سراجالتواریخ خبر دارن. نه کوه چهلدختران ره مِشناسن، نه ارزگان، نه کورس کاج و نه زایشگاه برچی ره....
وختی مُگید «دایکندی»، برای ازوا فقط یک صدای عجیب و غریب استه؛ رقمِ ساجیق اَلي که غِچ-غِچ جاویده موشه. نامِ یک ستارهیه، که کلو دور استه.
بَرای ازو، گپای تو مثلِ صدای «رادیوی کهنهیه که بِطرییش تمام شده باشه»، فقط پِش-پِش مُکنه. تو از «درد کمر» و «کهنه-دردِ جگر» ناله مُکنی، نَمُفامه که ای پِش-پِشِ لبای تو از کدام جگرِپاره بَدر مَیَیه.
تو برایش مُگی: «بچه جان، قَواره تو ره صدقه، بیا کِشته بخور که جان بیگری...» برای ازو، گپای تو مثلِ غار-غارِ «چرخ خیاطی کهنهواری» استه.
وختی از بامیان قصه مُکنید، نواسههای شمو دو ثانیه مِینه، چه بَلا مُگن، «گوگل»، چیز خِله امو بلای دیگه، تازه که آمده «چتپیتیجی» پالِش مُکنه، دو تا عکسِ سلسال و شهمامه ره مینگِرنن و باز موره مِینه بازی «پلیاستیشن» خو.
و همانجه، یکدفعه جیغِ از دلِ شما بر میه: ایا اولادهای شمو اینغَدر اروپایی شدن که اصل و نسل خود خو ره نمِشناسن؟
شمو چه غفلتی کدین که آخری حلقهی زنجیر شدین.
آخری انسانی که بوی خاکِ بعد از باران مِینه هزارهجات به یاد داره.
آخری کسی که هنوز مُفامه زمستونای مالستان چطور استخو-سوز بود.
آخری کسی که هنوز مُفامَه چرا مادرای آزره نانِ خُشک ره مِینه چادر پُت مُکدن.
و دردناکتر از پگشی اینکه: دنیا هم دیگه پَروای مو ره نداره.
نه به خاطرِ اینکه فرهنگِ آزره قِشنگ نیه؛ بلکه به خاطری که دیگه «قدرتِ آینده ساختو» ره نداره.
کمتر تمدنی بوده که فقط با کُشتو و خون از بین رفتهشه، مگم پگ تمدنها مثلِ الکین مِینه یک خانهی گِلی خاموش موشن؛
آرام…
بیصدا…
وقتی نسلِ بعد فقط مصرفکننده باشه، نه خالق و جورکننده.
شاید همان شاو، مِینه سکوتِ آن خانهی پیچهسفیدا، از خود خو بپرسید:
«مو چطور از مردمی که برای زنده ماندو مِینه کوهها جنگ کد، به نسلی تبدیل شدیم که فقط صفحهی موبایل ره تاه و بالا مُکنن؟»
و همین سوال، شما ره مِندازه مِینه گذشته.
به یک شاوِ تَریک (تاریک) در ارزگان.
در آن شاو که باد، بوی دود و خون ره از بَند و بَغلِ درهها میآورد.
اسپها نزدیک موشُدن.
سگها قوقو مُکدن.
و آن زن آزره، بچهی خو ره مِینه پشت خو بَسته کیده و یک توته نان ره زیرِ چادَر خو قایم کیده؛
مثلِ کسی که مِخوایه آخِری تِکهیه دنیا ره از آتیش نجات بِدیه و آخرین بازمانده خاندان خود را از نسلکشی.
مگم تاریخ رَحم نکد.
در روایتهای سراجالتواریخ آمده است:
«مرد و زن و پسر و دختر و مال و متاع ... »
فقط به این جمله خوب توخ کنین.
«پسر و دختر»
در پالوی
«مال و متاع»
یعنی یک وختی، انسان آزره ره مِثلِ گوسپو، تالی، جالی، قالی، کتاره و اسباب خانه حِساب مُکدن..
فکر کنید.
اما او طِفلی که او شاو مِینه بغلِ مادر خو مِلرزید، چند روز بعد اگر زنده مِماند، مِینه بازارِ کابل، سرِ پُل «یکپَیسهگی» به یک پَیسه فروخته موشُد.
ما نسل بازمانده از دخترکهایی هستیم که روزی در تاریخ مینه قوماندانها و عسکرها تقسیم شدند.
مگم دردِ کَلوتر (بزرگتر) از قتلعام، یک چیزِ دیگهیه:
اینکه وختی آزره از کُشتو نجات یافت، اجازه دادن زِنده بمانه،
اما کوچک بماند.
بیسواد بماند.
غریب و فقیر بماند.
شرمنده بماند.
دور از قدرت، دور از دانشگاه، دور از آینده.
این را وقتی فامیدوم که در دانشگاه مقرر شدم؛ اوغایتا غیر از کار مِینه موسسات با معاشهای پنجشش هزار دالری، برای صایبمنصب شُدو هم چانس کلوغَدر بود. مگم من دِل خو ره بسته کدُم که در دانشگاه، جایپای جور کنُم. یکی از اراکین که نامِش ره نَمیارُم، برایم یک پست پیشنهاد کد، وقتی قبول نَکدُم از من پرسید مگم دانشگاه گنجِ قارون بَریت مِیدَن؟
گفتم: نه فقط ۲۸۲۰ افغانی یعنی ۵۶ دالر.
خندید و گفت: در شانُم که شاید پنجهزار دالر مِیدَن. همان ۵۶ دالرِ مُردهشویگرفته ره هر جای پیدا میتانی. بعد با همان توره طنزآلودش تکرار کد و گفت: ۲۸۲۰ افغانی!
گپ خو را ادامه داد: باز همان «بیست افغانی» دمِقاشِش ره رقمِ توتهنان که از دانِ سگ دَندُو کیده بَدر کدهشی، با چُوف-پُوفِ کلو تاکید کده موگی؟
برایِش گفتم: «گپ سرِ پیسه نیست. اینها خیال مُکنن که دانشگاه میراثِ پدریشان استه. وقتی مقرر شدم، یکی از اساتید که بعد از من مقرر شده بود، به آمر دیپارتمنت گفته بود، اگر من میبودُم وله اگر مِگذاشتُم هزاره مِینه این دیپارتمنت مقرر شونه. شمو «سنت پوهنتون» ره از بین بردید.
ما جنگیدیم. با جیب خالی، با دست خالی. اما برای چه هدفی؟ برای اینکه یک سیستمِ جور کنیم. برای کانکور مبارزه کردیم. سیستمی ساختیم که مِثلِ ترازویِ زرگری باشه، مِثقال به مِثقالِ حق ره به حقدار بِدیه. سیستمی جور کدیم که صدها هزار جوان، بدونِ اینکه «واسطه» داشته باشن، راه یافتن مِینه دانشگاه. آزره و غیر آزره هم نداشت. اما انسانِ آزره تنها همینجه بود که حق خود خو ره پوره گرفت.
خوب یادِتان استه؟ «فیصل امین» ره مُگُم؛ همو استادی که در دانشکده علوم اجتماعی، صنف ره مِثلِ آدمایِ «جِن-زده» ایله کد و رفت. گفت: «مِینه صنفی که ۱۶۰ نفر آزره باشه و فقط ۲ نفر غیرِ آزره، من درس نِمیدیُم!» بنده خدا خیال مُکد صنفِ دانشگاه، مِهمانخانه پدریاش استه که هر کسه خوشِش نَیامد، بگوید: «ایله کو که مُفتم!»
قصهی زهرا خاوری ره چند نفر به یاد دارید؟ او دختری از جنسِ خاکِ تشنهی دایکندی، که با صد رقم آرزو و چَشمایِ پُر از نورِ قلم، راهی کابل شد. مگم دانشگاه برایش از میدانِ جنگِ عبدالرحمان کَم نبود و حالا هم نیست.
زهرا، مثلِ یک شخچهی نازکِ باراندیده، مِینه دهلیزها و صنفای سرد و تاریکِ دانشگاه کابل تا و بالا مُرفت. او نمیخاست تفنگ دِست بَگِیره، او آمده بود تا با جانِ قلم، از رویِ سینهی فقر و محرومیتِ آغیلِ خو عبور کَنه. مگم صنفِ درس، برایِش خانهی علم نَشد؛ شد تندورِ داغی از نفرین، بُخل و تعصب. چهار سال تَمام، پایِ مونوگراف خو جان کَند؛ مگم تیغهی تعصبِ اساتید، رقمِ خونخوارهای راهِ جلریز که گلوی تبسم را بریدند، جلویش را در صنف دانشگاه گرفتند. پایاننامهاش را رد مُکدن و پیش چشمش در باطلهدانی میانداختند، نه به خاطری که گپِش غلط بود، بلکِه به خاطری که نامِش «زهرا» بود و ریشهاش از دایکندی.
او ره آنقدر دَواندن، آنقدر پشتِ دروازههای بستهیِ بیانصافی نشاندند، که آخرین تِکهی امید مِینه دلِش مَیده شد. زهرا دید که مِینه این شهرِ بیرحم، حقِ یک دخترِ آزره حتی کمتر از قیمتِ یک کاغذ در باطله استه. مِینه همان شاوِ سردِ کوتهی سنگی، وقتی که دستایش از ظلمِ «گلمحمد طنین» و امثالِ ازو به لرزه آمده بود، زهرِ تلخِ نومیدی ره نوشید ...
او مِینه مونوگرافِ خو راجع به دانه و مالداری نوشته کده بود، مگم خودش رقمِ یک دانهیِ گندم زیرِ آسیابِ سنگینِ تعصبِ دانشگاه مَیده شد.
چند نفر به یاد دارید که «گلمحمد طنین» کیست؟ اینها همان تول و تبر جِنزدهای از اساتید بودند که وقتی مِینه بینِ خود مِشیشتند، قاش و تابه کَش کِیده مُگفتند: «سیل کو که اینا پوهنتون ره اولامباتور (پایتخت مغولستان) ساختند!» خیال مُکدن اگه بچه آزره قلم دست بگیره و سرِ خو ره بالا کنه، آسمان چَپه موشه. از سیاهی چادرِ زهرا و روشنایی هوشش مِترسیدند.
آخرِش، قلمِ زهرا ره مِینه دستش مَیده کدند و جان نازکش ره مینه غربتِ لیلیه گرفتند. زهرا خاوری، نام یک کتابِ ناتمام استه مِینه تاریخ مو؛ کتابی که با خون جگر نوشته شد، تا ما هیچوخت یادِ مو نَره که برای یک سطر درس خاندو، چه قربانیایِ کَلانی دادیم.
و حالا…
تاریخ دوباره روبهروی شمو شخ ایستاده شده.
اما اینبار، دشمن فقط با تفنگ نیامده.
امروز یک ملت مِیتنه بدون یک فیر مرمی، گوم و نابود شُنه:
• وقتی فرزندانش از علم عقب بمانند،
• وقتی زبونش مینه تکنالوژی و هوش مصنوعی وارد نشونه،
• وقتی فقط مصرفکنندهی تیکتاک و اینستاگرام و فیسبوک باشد،
• وقتی بهترین مغزهایش فقط دنبالِ یک لقمه نان برای زِنده ماندو باشن، نه ساختو.
اگر فردا هوش مصنوعی میلیونها شغل را ببلعد،
اگر قدرت واقعی در دادهها و الگوریتمها متمرکز شود،
اگر جهان آینده را کسانی طراحی کنند که علم و تکنالوژی دارند،
آنوقت دیگر کسی از شما نمیپرسد:
«لباس سنتیتان چقدر زیبا بود؟»
جهان فقط یک سوال خواهد داشت:
«شما چه ساختید؟»
اینجاست که مسئله فقط فرهنگ نیست؛
مسئله «بقای تاریخی» است.
بیست و چهار سال الگوریتمهای کانکور را حفظ کردیم و به دست نامحرمان ندادیم. همان الگوریتمها را امروز داریم در پل آموزش برای افغانستان استفاده میکنیم. برای زنده نگهداشتن چراغ دانش.
برنامهی پل آموزش برای افغانستان و BANFES فقط برنامههای آموزشی نیستند.
اینها مبارزه هستند، برای شکستن تمام غضب و نفرینهای تاریخی که نثار ما میکردند.
تلاشی برای اینکه:
فرزند همان مادری که روزی کودکش را از شمشیر پنهان میکرد،
او باید در آلمان، استرالیا یا کانادا، پژوهشگر و متخصص شونه.
یا دختری که امروز در افغانستان اجازهی مکتب ندارد، فردا سیستمهای جهانی دیجیتالی و روبوتیک را طراحی کند.
این فقط کامیاب شُدو فردی نیه.
ما باید تا زمانی مبارزه کنیم که تاریخ مجبور شُنه سرِ خو ره از شرم پیشِ شما تاه کنه.
اما آینده خودبهخود ساخته نموشه.
اگر ما به عنوان باقیمانده نسل هزاره، فقط در ایدیولوژی، سوگواری و نوستالژی، مِینه غَم و ناله و عکسِ لباس غرق شُنیم،
اگر تمام انرژی ما صرف دعواهای کوچک، حسادتها و نمایشهای موسمی شونه،
اگر نسلِ جوان فقط عکسِ لباس هزارگی نشر کنه اما مهارت، شبکه، سرمایه و دانش جور نَکنه،
آنوقت شاید همان پیرمردِ خانهی سالمندان، آخِری کسی باشه که «صفدر توکلی» ره یادش استه.
و بعد از او، سکوت شروع مِیشه. سکوتی سردتر از زمستونای بامیان.
اما هنوز دیر نشده.
شاید برای نخستین بار در تاریخ، فرزندان همان مردمی که روزی «متاع و غنیمت» شمرده میشدند، امروز بتوانند:
• دانشگاه بسازند،
• شرکتهای تکنالوژی جور کنن،
• وارد علوم پیشرفته شونن،
• رسانههای جهانی ایجاد کنن،
• و آیندهای را طراحی کنند که تاریخ هیچوخت فکرِش ره هم نَمُکد.
بزرگترین احترام به قربانیان قتلعامی که در سراجالتواریخ و یا در بین روزنامهها نوشته، گریه کدو نیسته.
این استه که کاری کنیم هیچ طفل ازره دیگه برای «حقِ انسان بودنخو» نجنگه.
و شاید زیباترین انتقام از تاریخ همین باشد:
و قشنگترین انتقام از تاریخ همین استه:
بچههای کسایی که روزی مِینه بازارها فروخته موشُدن، فردا معمارای آیندهیه دنیا شدن.
لینک صفحات اجتماعی مرکز فرهنگی هزارههای مونیخ
www.instagram.com/hazara.kulturhaus.munich
Hazara Kulturhaus Munich e.V.
www.tiktok.com/.kulturhaus.munich